آدم بده…

((به چي نگاه ميكنين؟…شماها همتون كون گشادين.ميدونين چرا؟چون جرات ندارين خودتون باشين.شما به آدمي مثه من نياز دارين…شما به من نياز دارين تا نذارم هر كاري ميخواين بكنين…و با انگشت نشونم بدين وبگين اون آدم بديه…شماها خوب نيستين…فقط ميدونين چه جوري قايم شين و چه جوري دروغ بگين…من…اين مشكلو ندارم.من هميشه حقيقتو ميگم حتي وقتي دروغ ميگم…پس شب به خير بگو به آدم بده…اين آخرين باريه كه يه همچين آدم بدي ميبينين…از سر راهم برو كنار…))

توني مونتانا در صورت زخمي

يك روز از اين روزهاي من

نميدانم چه بگويم.دهانم دوخته ست.چشمهايم را نميتوانم ببندم.هيچ حسي ندارم.ظهر بيدار ميشوم.كتابي دستم ميگيرم.كتاب را گوشه اي ميگذارم.ناهار ميخورم.بي بي سي ميبينم.دوباره كتاب را دستم ميگيرم.تحملم تمام ميشود.ميزنم بيرون.بي هدف قدم ميزنم و از كنار مردم ميگذرم كه نميتوانم بفهمم حال من را دارند يا نه (اصلن حالي دارند؟)روزنامه اي ميخرم.برميگردم.روزنامه را نصفه ميخوانم.هيچ گهي ننوشته.نميدانم چرا اصلن هرروز روزنامه ميخرم با اين كه ميدانم هيچ گهي نخواهد نوشت.

شامم را ميخورم.گشتي در بين وبلاگ ها ميزنم (تنها جايي كه ميدانم همه هم حسيم)چراغ را خاموش ميكنم و در تاريكي دراز ميكشم.اگر حسش را داشتم آهنگي گوش ميكنم.نزديكي هاي صبح خوابم ميبرد.خوابي كه هيچ از خستگي ام كم نميكند.صبح كه بيدار شوم ميدانم روز قبل تكرار خواهد شد.

بهت؟

دوست دارم ببینم واکنش شمایی که رفتی و به میرحسین رای دادی چه خواهد بود در برابر این نتیجه.حالا که شما رابه هر نحو بازاندند(کلمه دیگری به ذهنم نمیرسد) میخواهی چه کنی؟میتوانی از رای خودت و کسانی که رفتند و با امید رای دادند دفاع کنی یا …

کافکا در کرانه

کافکا در کرانه میخوانم و آشفته ام.کتاب را ورق میزنم واین اثر یگانه را زیر و رو

میکنم.توصیفاتش را میبینم و صداهایش را میشنوم.دیوانه میشوم از این کلمات دلنشین آشوبگر.گریه

ام میگیرد وقتی کافکا میگوید چاره ای نداشتم.جلوی گریه ام را نمیگیرم.هم اتاقی ام میپرسد دلت

برای خانه ات تنگ شده.چیزی ندارم بهش بگویم.خفه شده ام.فضایی نامتناهی اطرافم را گرفته.هیچ

چیز حس نمیکنم.به جنگلی فکر میکنم که کافکا واردش شد.به کتابخانه کوچک دنجی همین

اطراف.به مزدا میاتای سبز(چرا سبز؟)به نقاشی کافکا روی دیوار.دستم را به موهایم میکشم و هوا

را وارد ریه ام.خود را در این جریان شیرین دردناک ول میکنم.من کیستم؟

پس از تحریر:کاش کافکا 15 ساله نبود.

به جای موفقیت درچیزی که از آن نفرت دارم ترجیح میدهم در چیزی شکست بخورم که از آن لذت میبرم

هینز سیندی

Newer entries » · « مطلب‌های قدیمی‌تر