کافکا در کرانه میخوانم و آشفته ام.کتاب را ورق میزنم واین اثر یگانه را زیر و رو
میکنم.توصیفاتش را میبینم و صداهایش را میشنوم.دیوانه میشوم از این کلمات دلنشین آشوبگر.گریه
ام میگیرد وقتی کافکا میگوید چاره ای نداشتم.جلوی گریه ام را نمیگیرم.هم اتاقی ام میپرسد دلت
برای خانه ات تنگ شده.چیزی ندارم بهش بگویم.خفه شده ام.فضایی نامتناهی اطرافم را گرفته.هیچ
چیز حس نمیکنم.به جنگلی فکر میکنم که کافکا واردش شد.به کتابخانه کوچک دنجی همین
اطراف.به مزدا میاتای سبز(چرا سبز؟)به نقاشی کافکا روی دیوار.دستم را به موهایم میکشم و هوا
را وارد ریه ام.خود را در این جریان شیرین دردناک ول میکنم.من کیستم؟
پس از تحریر:کاش کافکا 15 ساله نبود.