آرشیو برایكتاب

کافکا در کرانه

کافکا در کرانه میخوانم و آشفته ام.کتاب را ورق میزنم واین اثر یگانه را زیر و رو

میکنم.توصیفاتش را میبینم و صداهایش را میشنوم.دیوانه میشوم از این کلمات دلنشین آشوبگر.گریه

ام میگیرد وقتی کافکا میگوید چاره ای نداشتم.جلوی گریه ام را نمیگیرم.هم اتاقی ام میپرسد دلت

برای خانه ات تنگ شده.چیزی ندارم بهش بگویم.خفه شده ام.فضایی نامتناهی اطرافم را گرفته.هیچ

چیز حس نمیکنم.به جنگلی فکر میکنم که کافکا واردش شد.به کتابخانه کوچک دنجی همین

اطراف.به مزدا میاتای سبز(چرا سبز؟)به نقاشی کافکا روی دیوار.دستم را به موهایم میکشم و هوا

را وارد ریه ام.خود را در این جریان شیرین دردناک ول میکنم.من کیستم؟

پس از تحریر:کاش کافکا 15 ساله نبود.

کتاب؟

اولین تجربه من از نمایشگاه کتاب تهران تجربه ای بود با احساسات متناقض .چیزی بین سرخوشی ناشی از دیدن کوهی از کتاب و حس خفگی ناشی از کمبود اکسیژن.حسی بین کرختی شیرین انگشتان دست و درد شدید کمر. این وط چند سوال به ذهنم رسید.واقعن چی این نمایشگاه بین المللی بود؟جای مناسب تری برای برگزاری این نمایشگاه نبود؟نصب ماکت ماهواره امید چه مناسبتی داشت و چه فایده ای؟پدافندغیرعامل؟تهویه؟این جمعیت؟همین.

در فراق كتاب جديد

چند وقته به علت درس و كنكور واينا سراغ خريد كتاب نرفتم.يعني وقتشو نداشتم.اما مگه ميشه بدون كتاب زنده موند؟از اين رو پناه بردم به كتابهايي كه قبلن خوندمشون و حالا تو قفسه دارن خاك ميخورن.راستش همچين وقتي جون ميده واسه خوندن چندباره كتابهايي كه قبلن خونده شدن.(آخه وقتي يه كتابي رو براي اولين بار ميخونم بايد زياد تمركز كنم.)ولي كتابهايي كه قبلن خونده شدن براي بار چندم راحتتر خونده ميشن.ميشه گاماس گاماس خوندشونو شايد يه چيزهاي تازه اي هم توشون پيدا كرد.اين روزا دارم ارباب حلقه هارو(كه حتمن معرف حضور هست) ميخونم.خيلي كند و ريلكس.

شما بگين اين داستان فانتزيه.واقعي نيست و از اين حرفا.ولي من باورش دارم.(ميدونين كه طرفدارهاي تالكين كيان؟)

پيشنهاد ميكنم اگه طرفدار هري پاتر هستبن يه بار هم كه شده اين تريلوژي رو بخونين.قطعن نظرتون در موردش عوض ميشه.من خودم هري پاترخونم ولي وقتي پاي ارباب حلقه ها وسط باشه وضع فرق ميكنه. يادتون نره با ارباب حلقه ها نه مثل يه فانتزي بلكه مثل يه داستان واقعي برخورد كنين.