آرشیو برایشخصي

قرون وسطاي ما…

با خودم فكر ميكنم چه دوران سياهي پيش رو داريم.فكر ميكنم چه هزينه اي بايد براي گذر از اين دوران سياه پيش رو بپردازيم؟اين طور كه پيداست قرون وسطاي ايران تازه در راه است.

كابوس

اين شب ها نمي توانم بخوابم.وقتي هم چشمانم از شدت بي خوابي بسته ميشوند چيزي جز كابوس نميبينم.

همين…

((دموكراسي نيازمند بيداري و آگاهي افكار عمومي است.))

همين.

يك روز از اين روزهاي من

نميدانم چه بگويم.دهانم دوخته ست.چشمهايم را نميتوانم ببندم.هيچ حسي ندارم.ظهر بيدار ميشوم.كتابي دستم ميگيرم.كتاب را گوشه اي ميگذارم.ناهار ميخورم.بي بي سي ميبينم.دوباره كتاب را دستم ميگيرم.تحملم تمام ميشود.ميزنم بيرون.بي هدف قدم ميزنم و از كنار مردم ميگذرم كه نميتوانم بفهمم حال من را دارند يا نه (اصلن حالي دارند؟)روزنامه اي ميخرم.برميگردم.روزنامه را نصفه ميخوانم.هيچ گهي ننوشته.نميدانم چرا اصلن هرروز روزنامه ميخرم با اين كه ميدانم هيچ گهي نخواهد نوشت.

شامم را ميخورم.گشتي در بين وبلاگ ها ميزنم (تنها جايي كه ميدانم همه هم حسيم)چراغ را خاموش ميكنم و در تاريكي دراز ميكشم.اگر حسش را داشتم آهنگي گوش ميكنم.نزديكي هاي صبح خوابم ميبرد.خوابي كه هيچ از خستگي ام كم نميكند.صبح كه بيدار شوم ميدانم روز قبل تكرار خواهد شد.

من اشتباهی

بهمن سال پیش وارد دانشگاه شدم.برخلاف میلم.بعد فهمیدم چه اشتباه بزرگی کردم.به قول مسعود شستچی من اشتباهی بودم دراین دانشگاه.اشتباهی ام هنوز.بعدن از این دانشگاه بیشتر خواهم گفت.

« داده های پیشین