بهت؟

دوست دارم ببینم واکنش شمایی که رفتی و به میرحسین رای دادی چه خواهد بود در برابر این نتیجه.حالا که شما رابه هر نحو بازاندند(کلمه دیگری به ذهنم نمیرسد) میخواهی چه کنی؟میتوانی از رای خودت و کسانی که رفتند و با امید رای دادند دفاع کنی یا …

کافکا در کرانه

کافکا در کرانه میخوانم و آشفته ام.کتاب را ورق میزنم واین اثر یگانه را زیر و رو

میکنم.توصیفاتش را میبینم و صداهایش را میشنوم.دیوانه میشوم از این کلمات دلنشین آشوبگر.گریه

ام میگیرد وقتی کافکا میگوید چاره ای نداشتم.جلوی گریه ام را نمیگیرم.هم اتاقی ام میپرسد دلت

برای خانه ات تنگ شده.چیزی ندارم بهش بگویم.خفه شده ام.فضایی نامتناهی اطرافم را گرفته.هیچ

چیز حس نمیکنم.به جنگلی فکر میکنم که کافکا واردش شد.به کتابخانه کوچک دنجی همین

اطراف.به مزدا میاتای سبز(چرا سبز؟)به نقاشی کافکا روی دیوار.دستم را به موهایم میکشم و هوا

را وارد ریه ام.خود را در این جریان شیرین دردناک ول میکنم.من کیستم؟

پس از تحریر:کاش کافکا 15 ساله نبود.

به جای موفقیت درچیزی که از آن نفرت دارم ترجیح میدهم در چیزی شکست بخورم که از آن لذت میبرم

هینز سیندی

کتاب؟

اولین تجربه من از نمایشگاه کتاب تهران تجربه ای بود با احساسات متناقض .چیزی بین سرخوشی ناشی از دیدن کوهی از کتاب و حس خفگی ناشی از کمبود اکسیژن.حسی بین کرختی شیرین انگشتان دست و درد شدید کمر. این وط چند سوال به ذهنم رسید.واقعن چی این نمایشگاه بین المللی بود؟جای مناسب تری برای برگزاری این نمایشگاه نبود؟نصب ماکت ماهواره امید چه مناسبتی داشت و چه فایده ای؟پدافندغیرعامل؟تهویه؟این جمعیت؟همین.

من اشتباهی

بهمن سال پیش وارد دانشگاه شدم.برخلاف میلم.بعد فهمیدم چه اشتباه بزرگی کردم.به قول مسعود شستچی من اشتباهی بودم دراین دانشگاه.اشتباهی ام هنوز.بعدن از این دانشگاه بیشتر خواهم گفت.

« مطلب‌های قدیمی‌تر